منو
تبليغات







 
فلسفه و عرفان
فلسفه
پنجشنبه 6 آبان 1389 آيا فلسفه اسلامي داريم؟/2
نويسنده: عبدالرسول عبوديت
منبع: فصلنامه معرفت فلسفي





4. تأثير در رفع اشتباه:

همان‏طور كه قبلاً نيز اشاره كرديم، ممكن است در موضوعاتي هستي‏شناختيْ دين حكمي مخالف حكم عقل داشته باشد؛ يعني، دين فلسفه را تخطئه كند. در چنين موضوعاتي فيلسوف متدين بايد دو حكم متعارض را گردن نهد. اما اين تناقض است و ممكن نيست. بنابراين، بايد يكي از آن دو را به نفع ديگري كنار نهد. فرض مي‏كنيم كه در اين موضوعات حكم دين صريح و قطعي و غيرقابل تأويل باشد. در اين صورت، به دليل عدم مصونيت مستدل از خطا، بايد او حكم عقل، يعني فتواي فلسفه، را تخطئه كند. اما حكم عقل، علي‏الفرض، نتيجه استدلال است و ممكن نيست نتيجه استدلال را كاذب و مقدمات و صورت آن را صادق و معتبر دانست، پس در چنين مواردي فيلسوف في‏الجمله به مغالطي بودن استدلال پي مي‏برد و با جست‏وجو و تحقيق بيشتر چه بسا خود يا فيلسوفان همكيش او به وجه مغالطه دست يابند و بدين ترتيب، خطايي تصحيح شود و اشتباهي رفع گردد. اين تأثير منحصر به احكام صريح نيست. احكام غيرصريح و تأويل‏پذير دين نيز به نحوي ضعيف‏تر همين تأثير را دارند.
همچنين لازم نيست حتما منطوق يك حكم ديني در باب مسئله‏اي هستي‏شناختي خلاف حكم عقل باشد، بلكه حتي اگر لوازم آن هم مخالف باشند، باز مي‏توانند به نحوي ضعيف چنين نقشي را ايفا كنند. در هر حال، مقصود توضيح جزئيات مطلب نيست، بلكه مراد توضيح اين نحو تأثير آموزه‏هاي وحياني در فلسفه است به طور كلي. ممكن است انحاي ديگري از تأثير هم باشند كه با تفحص بيشتر به دست آيند.
شكي نيست كه تأثيرات چهارگانه بالا مانند تأثير در مقام داوري نيستند تا فلسفه را از مقام فلسفي‏اش خلع كنند. با وجود چنين تأثيراتي، باز هم فلسفه حيثيت عقلاني خود را حفظ مي‏كند و باز هم فلسفه است. اما به چه دليل موجب اسلامي بودن آن مي‏شوند؟ پاسخ مشكل نيست. فرض كنيد كه اين فلسفه، به جاي اسلام، در دامن دين زردشت رشد كرده بود و به تعبير دقيق‏تر، فرض كنيد فيلسوفاني كه چنين فلسفه‏اي را پديد آورده‏اند ـ با داشتن همان دستمايه اوليه ـ زردشتي بودند. در اين صورت، آيا با توجه به تأثيرات مذكور، باز هم همين مجموعه فعلي را ـ كه تحت عنوان «فلسفه اسلامي» از آن ياد مي‏كنيم ـ ارائه مي‏كردند يا مجموعه‏اي كه از نظر نوع مسائل، از نظر نحوه استدلال‏ها، از نظر ابواب و كم كيف آن‏ها با مجموعه فعلي تفاوت بسيار داشت؟ گمان نمي‏كنم كسي ترديدي در صحت شق دوم داشته باشد و گمان نمي‏كنم كسي از اسلامي بودن يك فلسفه انتظاري بيش از اين داشته باشد. پس فلسفه اسلامي، به معناي فلسفه‏اي كه به انحاي چهارگانه مذكور در بالا از آموزه‏هاي اسلامي متأثر است، ممكن است.

آيا فلسفه اسلامي داريم؟

تا اين‏جا معلوم شد كه فلسفه اسلامي، به معنايي كه ذكر شد، امكان‏پذير است، اما آيا چنين فلسفه‏اي داريم؟ به عبارت ديگر، آيا مجموعه معارفي كه تحت عنوان «فلسفه اسلامي» ارائه مي‏شود به معناي فوق اسلامي است؟ براي پاسخ دقيق به اين سؤال، بايد همه مسائلي از فلسفه اسلامي را كه از آموزه‏هاي اسلام به يكي انحاي سابق‏الذكر تأثير پذيرفته‏اند معرفي كنيم و نحوه تأثير را نيز نشان دهيم. اما اين كار به زماني طولاني و كتابي مفصل نياز دارد و فعلاً مقدور ما نيست. ولي به حكم اين‏كه «ما لا يدرك كله لا يترك كله»، مي‏توان براي هر نحو تأثيري لااقل نمونه يا نمونه‏هايي ذكر كرد.
اما در مورد تأثير اسلام در جهت‏دهي به فلسفه اسلامي، مسئله چندان مشكل نيست. با نگاهي گذرا به قرآن و روايات مي‏توان دريافت كه مثلاً خداشناسي، به ويژه مسئله توحيد، و پس از آن مسئله معاد، از آموزه‏هايي هستند كه اسلام براي آن‏ها بيش از هر امر ديگري اهميت قائل است. فيلسوفان مسلمان نيز بالتبع، به مقتضاي ايمانشان، همين‏گونه مي‏انديشند. از باب نمونه، ابن‏سينا، در فصل اول الهيات شفا، از فلسفه، به خاطر وجود مبحث خداشناسي در آن، با تعبير «افضل علم بافضل معلوم» ياد مي‏كند. او در همين فصل در پاسخ به اين سؤال كه «چرا در طبيعيات نيز وجود خدا را ثابت مي‏كنند با اين‏كه اين مسئله متعلق به الهيات است؟» مي‏گويد: براي اين‏كه متعلم با اين بحث رغبت به فراگيري علوم پيدا كند. اين طرزِ تفكرِ همه حكماي مسلمان است، چه به آن تصريح كرده باشند و چه نكرده باشند. آشكار است كه اين طرز تفكر تأثير اساسي در جهت‏دهي به مباحث فلسفي دارد. مثلاً تأثير اين امر را در فلسفه اسلامي مي‏توان با مقايسه اين فلسفه با فلسفه ارسطو، كه دستمايه فيلسوفان مسلمان است، دريافت. در فلسفه ارسطو فقط چهار صفحه به مبحث خدا اختصاص داده شده است.
او خدا را تحت عنوان «محرك اول» يا «محرك غيرمتحرك»، كه فعليت محض است، اثبات كرده است و به اختصار توضيح داده است كه او چگونه تحريك مي‏كند و بس.2 اما مثلاً در الهيات شفاي3 ابن‏سينا، كه اولين كتاب مفصل و پخته فلسفي اسلامي است، حدود صد صفحه به اين بحث اختصاص يافته است. او خدا را تحت عنوان «واجب بالذات» اثبات كرده است و علاوه بر اثبات خدا، مسئله توحيد را نيز به دقت بررسي و ثابت كرده است و علاوه بر اين، مباحث كلي صفات و اثبات تك تك صفات و نيز مباحث افعال را تفصيلاً مطرح كرده است. بعد از ابن‏سينا مسئله خداشناسي رشد بيشتري يافته است. امام رازي، كتابي بزرگ، در نه جلد، به نام المطالب العاليه من العلم الالهي، تأليف كرده است كه سه جلد اول آن به خداشناسي اختصاص دارد. بالاخره صدرالمتألهين در كتاب اسفار4 مسائل خداشناسي را به تفصيل تمام و به عميق‏ترين و دقيق‏ترين وجه بررسي كرده است. تقريبا رُبع اين كتاب، كه بزرگ‏ترين كتاب صدرالمتألهين است، به مباحث خداشناسي اختصاص دارد، علاوه بر مباحث جسته و گريخته‏اي كه در اين‏باره در ابواب ديگر وجود دارد.
نگاهي به مسئله علم الهي در كتب فلسفه اسلامي و مسائل بسيار دقيقي كه در اين بحث طرح شده است، از جمله در تعليقات ابن سينا و اسفار صدرالمتألهين، صحت اين مدعا را آشكار مي‏كند. همچنين شبهه مشهور ابن كمونه،5 در باب توحيد، و اهميتي كه حكماي اسلامي، پس از ابن كمونه تا عصر صدرالمتألهين، براي پاسخ به اين شبهه قائل شده‏اند نيز گواه ديگري بر صحت اين مدعاست. و بالاخره كتاب‏هايي كه حكما اختصاصا درباره خدا و معاد و معمولاً به نام «المبدأ و المعاد» نوشته‏اند ـ مانند كتاب المبدأ و المعاد ابن سينا، المطالب العاليه امام رازي، المبدأ و المعاد صدرالمتألهين و همچنين كتاب‏هاي اسرار الآيات، المظاهر الالهيه، المشاعر، عرشيه و مفاتيح الغيب او و نيز رساله زادالمسافر او، كه اختصاصا در باب معاد جسماني است ـ نمونه ديگري از اين نحو تأثيرند. لازم نيست در اين‏باره بيش از اين توضيح دهيم. هركسي با توجه به درجه‏بندي آموزه‏هاي اسلامي از نظر اهميت و با مراجعه به كتب فلسفه اسلامي به راحتي جاي پاي اسلام را در جهت‏دهي به فكر فيلسوفان و نيز در جهت‏دهي به مباحث فلسفي مشاهده مي‏كند.
اما تأثير اسلام به طور مستقيم يا غيرمستقيم در طرح مسائل نو در فلسفه اسلامي چندان احتياج به تفحص و تحقيق ندارد. كافي است نمونه‏هايي از اين قبيل مسائل را ذكر كنيم و به آموزه‏اي كه منشأ طرح مسئله است، در صورتي كه معلوم نباشد، اشاره كنيم:
1. مسئله مساوقت وجود با شيئيت و نيز نفي واسطه بين وجود و عدم در نزاع با برخي از متكلمين اسلامي؛
2. مسئله امتناع اعاده معدوم در نزاع با برخي از متكلمين اسلامي؛
3. مسئله مناط احتياج معلول به علت و نيز احتياج معلول به علت در بقاء در نزاع با برخي از متكلمين اسلامي؛
4. مسئله ابطال اولويت در مقابل قول به ضرورت علّي معلولي در نزاع با متكلمين اسلامي؛
5. مسئله امتناع ترجيح بلا مرجح در نزاع با برخي از متكلمين اسلامي؛
6. مسئله اصالت وجود (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
7. مسئله وحدت وجود، متأثر از عرفان اسلامي؛
8. مسئله بازگشت وجود معلول به تجلي و شأن علت (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
9. مسئله وجود منبسط (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
10. مسئله بسيط الحقيقة كل الاشياء (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
11. مسئله صادر اول (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
12. مسئله تطابق عوالم (در حكمت متعاليه)، متأثر از حضرات خمس در عرفان اسلامي؛
13. مسئله حدوث ذاتي و حدوث دهري (در فلسفه ميرداماد) براي حل آموزه ديني حدوث عالم؛
14. مسئله ربط حادث به قديم و ربط ثابت به سيال (در حكمت متعاليه)، متأثر از تعبير روايي: «كان ربّا اذ لا مربوب و الها اذ لا مألوه و عالما اذ لا معلوم و سميعا اذ لا مسموع»؛
15. مسئله توحيد واجب تعالي و رفع اشكالات از آن، متأثر از آموزه ديني توحيد؛
16. مسئله توحيد در الوهيت، متأثر از آيه «لو كان فيهما آلهة الاّ اللّه لفسدتا»؛
17. مسئله ماهيت نداشتن واجب بالذات، متأثر از تعبير روايي: «شي‏ء لا كالاشياء»؛
18. مسئله بساطت واجب بالذات، متأثر از متون روايي و متأثر از صفت غناي خداوند؛
19. مسئله عدم‏مشاركت‏واجب‏بالذات با ديگراشيا در مفاهيم، متأثراز آيه «ليس كمثله شي‏ء»؛
20. مسئله فاعل و غايت بودن خداوند براي همه اشيا، متأثر از آيه «هو الاوّل و الآخر...»؛
21. مسئله تقسيم صفات واجب بالذات به ايجابي و سلبي يا جمال و جلال متأثر از آيه «تبارك اسم ربك ذي الجلال و الاكرام»؛
22. مسئله زمان و مكان نداشتن واجب بالذات متأثر از متون روايي؛
23. مسئله عينيت صفات كمالي واجب تعالي با ذات، متأثر از خطبه حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام : «اول الدين معرفته...» و ديگر روايات؛
24. مسئله علم و قدرت و حيات و اراده و سمع و بصر و كلام و حكمت خداوند متأثر از آيات قرآن؛
25. مسئله صرف وجود و صرف كمال بودن خداوند متأثر از مضاميني ديني همانند «صمد بلاعيب، عزيز بلاذل، غني بلافقر»؛
26. مسئله جبر و تفويض و امر بين امرين و مسئله توحيد افعالي متأثر از آيه «و ما تشاؤون الاّ ان يشاء الله.» و «خلقكم و ما تعملون» و متون روايي؛
27. مسئله حقيقت قضا، قدر، لوح، قلم، عرش و كرسي؛
28. مسئله اثبات عقول مفارقه، متأثر از آيه «عندنا خزائنه»؛
29. مسئله وجه انتساب شرور به خداوند (در حكمت متعاليه)، متأثر از عرفان اسلامي؛
30. مسئله دوام فيض و سازگاري آن با حدوث عالم؛
31. مسئله معاد روحاني و جسماني و توابع آن‏ها؛
32. مسائلي همچون حقيقت عذاب قبر، حقيقت بعث، حقيقت حشر، حقيقت ساعت، حقيقت نفخ در صور، حقيقت قيامت صغرا و كبرا، حقيقت صراط، حقيقت نشر كتب، حقيقت حساب، حقيقت ميزان، حقيقت سعادت و شقاوت، حقيقت بهشت و جهنم.
33. مسئله خلود در آتش؛
34. مسئله كيفيت تجدد احوال در بهشت و جهنم.
برخي از مسائلي كه در بالا اشاره كرديم، خود شبيه بابي است كه حاوي مسائل متعددي است. به علاوه، مسائل فراوان ديگري از اين نوع مي‏توان يافت. تفحص از چنين مسائلي و نشان دادن كيفيت تأثير آموزه ديني در آن و دنبال كردن مسير مسئله محتاج تحقيقي گسترده است.
اما درباره تأثير از نوع ابداع استدلال، شاخص‏ترين نمونه آن برهان صديقين است. اين نوع برهان بي‏ترديد با الهام از آيه «أولم يكف بربك أنّه علي كل شي‏ء شهيد» ابداع شده است. با توجه به كتاب‏هاي در دسترس ما، اين نوع برهان را اولين بار فارابي در فصوص الحكم6 پيشنهاد كرده است و به همين آيه استشهاد كرده است، اما خود او نمونه‏اي از اين نوع برهان اقامه نكرده است. پس از او، ابن‏سينا با استشهاد به همين آيه، نمونه‏اي از آن را در اشارات7 ارائه كرده است و پس از او صدرالمتألهين با استشهاد به همين آيه، دو سه نمونه ديگر در اسفار8 و ديگر آثار خود،9 بر اساس اصالت وجود و تشكيك وجود، اقامه كرده است و به همين ترتيب، فيلسوفان پس از او مانند حاج ملاهادي سبزواري10 و آقا علي مدرس11 نمونه‏هاي متفاوت ديگري را ارائه كرده‏اند. در هر حال، خصوصيت اين نوع برهان اين است كه ولو وجود همه مخلوقات و ممكنات را منكر شويم، باز وجود خداوند را ثابت مي‏كند.
نمونه ديگري از ابداع استدلال، استدلال بر وجود خداوند است بدون به كارگيري امتناع تسلسل در آن. اين نوع استدلال در اين متن روايي: «فلم يكن بدٌ من اثبات الصانع، لوجود المصنوعين و الاضطرار منهم اليه انهم مصنوعون و انّ صانعهم غيرهم و ليس مثلهم...» ارائه شده است. اين نمونه در حكم پيشنهاد انواع براهين اثبات وجود خداست كه مبتني بر امتناع تسلسل نيست. فارابي نمونه‏اي از اين استدلال را اقامه كرده است كه به آن «برهان اسدّ و اخصر»12 مي‏گويند، ابن‏سينا در اشارات13 نمونه ديگري از آن را اقامه كرده است كه حكما چندان از آن استقبال نكرده‏اند. شيخ اشراق نيز در مطارحات14 نمونه‏اي مشابه نمونه ابن‏سينا ارائه كرده است كه سخت مورد نقد و ردّ صدرالمتألهين واقع شده است. خواجه نيز در تجريد الاعتقاد،15 نمونه‏اي قوي از آن را ارائه كرده كه مقبول همه حكماست و نيز صدرالمتألهين برهان صديقين خود را در اسفار به همين منوال اقامه كرده است و بالاخره علامه طباطبائي در پاورقي‏هاي مبحث دور و تسلسل اسفار،16 نمونه‏اي بر اساس وجود رابط و مستقل به دست داده‏اند.
نمونه ديگري از اين نوع تأثير، برهان علامه طباطبائي بر وجود خداوند است در پاورقي‏هاي جلد ششم اسفار.17 علامه طباطبائي، بر اساس اصل امتناع تناقض كوشيده‏اند نشان دهند كه واقعيتي كه در گزاره بديهي اولي «واقعيتي هست» بدان اعتراف مي‏كنيم همان خداوند است ولاغير. در واقع، مدعاي ايشان اين است كه هركسي كه به اين گزاره اعتراف دارد بي آن‏كه خود توجه داشته باشد، واقعيت مذكور را واجب بالذات در نظر گرفته است و گرنه امكان نداشت كه به اين گزاره به طور بديهي اعتراف كند به نحوي كه انكار آن مستلزم انكار واقعيت باشد و به تناقض بينجامد. معناي اين سخن اين است كه همه مردم، بي آن‏كه خود توجه داشته باشند، به طور بديهي و بدون احتياج به برهان، به وجود خداوند معترفند. از اين‏رو، ايشان نتيجه مي‏گيرند كه اين استدلال در حقيقت تنبيهي است بر امري بديهي و غيرقابل شك. به نظر مي‏رسد كه ايشان در اقامه چنين استدلال بديعي از آيه «أفي اللّه شك» متأثرند.
و بالاخره آيه «لو كان فيهما آلههٌ الاّ اللّه لفسدتا» در حكم پيشنهاد استدلالي است بر توحيد در الوهيت؛ چرا كه اين آيه كبرايي است كه به ضميمه صغراي «لكن لم تفسدا»، كه مضمر و مطوي است، بيان يك استدلال است. اما چون بر كبراي آن برهاني اقامه نشده است، فقط در حكم پيشنهاد استدلال بر توحيد در الوهيت است.
اما درباره تأثير از نوع رفع اشتباه، بايد به مسئله حدوث عالم اشاره كنيم. در متون اسلامي آن‏چنان بر حدوث همه عالم تأكيد شده است كه صدرالمتألهين صراحتا منكر آن را منكر امر ضروري دين و خارج از اسلام به شمار مي‏آورد. با اين حال، حكماي پيش از صدرالمتألهين به اموري قديم ـ مقصود قديم زماني است ـ مانند ماده جهان و حركت دوري فلك و زمان قائل شده‏اند و براي رفع تعارض بين اين روايات و امور قديم، نامبرده انواع ديگري از حدوث، مانند حدوث ذاتي و دهري، را مطرح كرده‏اند و مدعي شده‏اند كه مقصود از حدوث در متون ديني همان حدوث ذاتي يا دهري است نه حدوث زماني، و بي‏ترديد همه اشيا بجز خداوند، به اين معنا حادث‏اند، هرچند برخي از آن‏ها از نظر زماني قديم‏اند نه حادث. آن‏ها به اين ترتيب، مشكل تعارض را حل كرده‏اند، ولي صدرالمتألهين معتقد است كه متون ديني به حدوث زماني اشيا نظر دارند نه حدوث ذاتي يا دهري ابداعي فيلسوفان. او بر اساس اعتقاد به چنين امري و با تكيه بر حركت جوهري، به حدوث زماني همه اشيا قائل مي‏شود و مي‏گويد كه هرچند فيض الهي دايم و مستمر است و اگر در زمان به قهقرا برگرديم هرگز به نقطه آغازي كه ابتداي خلقت است نمي‏رسيم، با اين حال، تك تك موجودات حادث‏اند و در بين موجودات جهان امري قديم وجود ندارد. همان‏طور كه مي‏بينيم، به موجب روايات مذكور، صدرالمتألهين به اشتباه فيلسوفان قبلي پي برد و قولي نو به بازار آورد.
از نمونه‏هاي ديگر اين نوع تأثير، تأثير آيه «... ثم انشأناه خلقا آخر...» است در حكمت متعاليه صدرالمتألهين. او با الهام از اين آيه هم از روحانية الحدوث بودن نفس دست برداشت و به جسمانية الحدوث بودن آن قائل شد و هم به اشتباه فيلسوفاني همچون ابن‏سينا كه منكر حركت جوهري‏اند واقف گشت.
پس حاصل اين‏كه فلسفه اسلامي به معناي فلسفه‏اي كه وحي و آموزه‏ها وحياني اسلام در آن جانشين استدلال عقلي و مبادي آن شده است نه امكان‏پذير است و نه فلسفه‏اي كه اكنون به اسلامي مشهور است به اين معنا اسلامي است، ولي فلسفه اسلامي به معناي فلسفه‏اي كه حقيقتا متأثر از اسلام است به طوري كه اگر در دامن ديني غير از اسلام رشد مي‏كرد غير از اين بود كه اكنون هست هم امكان‏پذير است و هم فلسفه‏اي كه اكنون به اسلامي مشهور است چنين است.

پي نوشت ها :

2ـ ر.ك: ارسطو، متافيزيك، ترجمه شرف‏الدين خراساني، (تهران، حكمت، 1377)، ص 399ـ 402.
3ـ ر.ك: ابن‏سينا، الشفاء، الالهيات، (قم، مكتبة آية‏الله العظمي المرعشي النجفي، 1404 ق)، ص 37 تا 48 و نيز ص 340 تا 423.
4ـ ر.ك: صدرالمتألهين، الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية الاربعه، (قم، مكتبة المصطفوي)، 9 ج، ج 6 و 7.
5ـ ر.ك: اسفار، ج 1، ص 302.
6ـ ر.ك: فارابي، فصوص الحكم، (قم، بيدار، 1405 ق)، ص 62.
7ـ ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، با شرح خواجه و محاكمات قطب رازي، (تهران، دفتر نشر كتاب، 1403 ق)، ج 3، ص 66.
8ـ ر.ك: اسفار، ج 6، ص 14.
9ـ ر.ك: صدرالمتألهين، الشواهد الربوبيه، (مشهد، دانشگاه مشهد، 1346)، ص 35 و همچنين ر.ك: صدرالمتألهين، رساله عرشيه، المشرق الاول.
10ـ ر.ك: اسفار، ج 6، ص 16، تعليقه 1.
11ـ ر.ك: علي مدرس طهراني، مجموعه مصنفات، (تهران، اطلاعات، 1378)، 3 ج، ج 1، ص 265.
12ـ ر.ك: اسفار، ج 2، ص 166.
13ـ ر.ك: الاشارات و التنبيهات، ج 2، ص 19ـ 28.
14ـ ر.ك: شيخ شهاب الدين سهروردي، مجموعه مصنفات، (تهران، انجمن حكمت، 1355)، ج 1، ص 387.
15ـ ر.ك: ملاعبدالرزاق لاهيجي، شوارق الالهام، چاپ سنگي، ص 215.
16ـ ر.ك: اسفار، ج 2، ص 66، تعليقه 2.
17ـ ر.ك: اسفار، ج 6، ص 14، تعليقه 3.

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ


تعداد بازديد اين صفحه: 7944
Guest (PortalGuest)

دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم (شعبه اصفهان)
مجری سایت : شرکت سیگما