منو
تبليغات
مقاله
آزاد اندیشی
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 مرجعيت دينى و رسالت شناسى(2) نويسنده: احمد ترابي / منبع: مجله حوزه شماره 149-148

در شماره پيشين يادآور شديم كه مرجعيت دينى, پس از رحلت رسول اكرم(ص) در حدود دو قرن و نيم, حوزه هاى مختلفى را در برابر امت اسلامى گشوده است.
حوزه هايى كه از جهتى داراى هدف, آرمان و رسالت يكسانى بوده و از جهتى ديگر شكل و شيوه اى متفاوت را در چشم انداز توده هاى مسلمان قرار داده اند.
اين نوشته نگاهى گذرا بر حوزه هاى علمى و عملى پيشوايان اماميه تا عصر امام سجاد(ع) داشت و اكنون آن را پى مى گيريم.

حوزه ششم
عصر امام باقر و امام صادق(ع) را عصر شكل گيرى حوزه ششم مى توان ناميد; چرا كه عرصه ها و زمينه هاى سياسى به شدت دگرگون شده بود و فضاى تازه اى براى ژرفكاوى دينى و معرفتى تولّد يافته بود.
فَترَت ميان فروپاشى حاكميت امويان و پديدارى نخستين مرحله هاى حاكميّت عباسيان, قدرى از سلطه حاكميت عليه انديشه شيعى كاسته بود و زمينه هايى رخ نمود كه در طول نيم قرن گذشته, رخ نداده بود و فرصتى دست داد تا از پس ده ها سال خانه نشينى فقاهت دينى و تهديد و قتل مناديان معرفت قرآنى, بنيادهاى اين معرفت, بازسازى شود.1
حوزه ششم, به گونه رسمى حوزه تعليم و تعلم شد. اگر اطلاق واژه حوزه بر مرحله هاى پيشين, قدرى مجاز و از سر تساهل تلقّى مى شد, اين بار, واژه حوزه علمى, كامل ترين مصداق خود را شاهد بود. در اين حوزه, هزاران نفر, درس آموختند و شاگردان برجسته اى پرورش يافتند و فقه دينى در ابعاد مختلف كلامى, قرآنى, قضايى, اقتصادى و… به گونه اى تشريحى و تفصيلى و استدلالى مطرح گرديد.2 معرفت شيعى بنيانى نو يافت و حتى ديگر مذاهب اسلامى, مستقيم و غيرمستقيم از آموزه هاى آن بهره بردند.
زمان ناشناسان, بر اين امامان, ايراد مى گرفتند كه چرا چون جدّشان حسين(ع), شمشير مبارزه در دست نمى گيرند و كرسى درس را بر ميدان جنگ برگزيده اند!
ولى امامان, با بصيرت كامل و آگاهى از زمان و نياز جامعه و امّت اسلامى, زخم اين بدگوييها را برتن هموار كرده و بر استوار سازى مبانى دينى و معرفتى اصرار داشتند و به آن بسيار اهميت مى دادند:3
1. (الامام الصادق(ع) عن الباقر(ع): يا بُنَى ّ إعرف منازل الشيعة على قدر روايتهم ومعرفتهم. فإنَّ المعرفةَ هى الدِّرايَةُ للرِّواية وبالدِّرايات للرِّوايات يَعلوا المؤمن الى اقصى درجاتِ الايمان انى نظرت فى كتاب لِعليّ(ع) فَوَجَدتُ فى الكتاب: إنَّ قيمة كلِّ امرىءٍ وقدَره مَعرفَتُه.
ان اللّه ـ تبارك و تعالى ـ يُحاسِبُ الناسَ على قَدرِ ما اَتاهُم من العقول فى دار الدُّنيا.)4
امام صادق(ع) نقل از پدر خويش, ابوجعفر باقر(ع) گفت:
پسرم! مقام و منزلت شيعيان را از اندازه نقل احاديث و شناختى كه [درباره مفاهيم و معارف حديثى] دارند بشناس; زيرا كه شناخت و معرفت, در حقيقت, همان درك آگاهانه [علوم و مفاهيم] حديث است. و با همين درك آگاهانه محتواى احاديث است كه مؤمن به بالاترين پايه هاى ايمان [شناخت اعتقادى و عملى] مى رسد.
من در نامه اى از على(ع) به اين نوشته برخوردم: ارزش و ارج هركس, معرفت اوست. خداى متعال, مردمان را به ميزان خردى كه در دنيا به ايشان ارزانى داشته است, حسابرسى مى كند.
2. (الامام الصادق(ع) العِلمُ أصلُ كُلِّ حالٍ سَنِيٍّ ومنتهى كلِّ منزلةٍ رفيعه. لذلك قال النبيُّ(ص) (طلب العلم فريضة على كلِّ مسلم و مسلمة) اى: علم التّقوى واليَقين.)5
امام صادق: علم, اصل و ريشه هر حالتِ عالى است و بلندترين پايگاه صعود است. به همين جهت, پيامبر(ص) گفت: طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است, يعنى علم (و آيين) پرهيزگارى و يقين.
3. (الامام الصادق(ع) اذا كان يوم القيامَة, جَمَعَ اللّه ـ عزوجل ـ الناس فى صَعيدٍ واحد, و وُضِعتَ الموازين, فتوزَنُ دِماء الشهداء مع مداد العلماء, فيرجحُ مداد العلماء على دماء الشهداء.)6
امام صادق(ع): چون روز قيامت شود, خداى بزرگ, مردمان را, همه, در پهنه اى يكسان گرد آورد, و ترازوها گذارده شود. آن گاه خون شهيدان را با مركبِ خامه دانشمندان در دو كفّه ترازو نهند, پس مركبِ خامه دانشمندان بر خونِ شهيدان فزونى يابد.
4. (الامام الرضا(ع) رَحِمَ اللّه عبداً أحيا أمرنا فقلتُ له: وكيف يحيى أمرَكم؟
قال: يتعَلَّمُ علومنا ويُعَلِّمُها الناس فان الناس لو عَلِموا محاسِنَ كلامِنا لاتَّبعونا.)7
امام رضا(ع): خدا بيامرزد كسى را كه امر ما را زنده كند. [راوى حديث گويد:] به امام گفتم: چگونه امر شما زنده مى شود؟
گفت: به آموختن علوم ما و تعليم دادن آن به مردمان; چه اگر مردمان از آن تعاليم والا كه در سخنان ماست آگاه گردند, پيرو ما خواهند گشت.

حوزه هفتم
عصر امامت امام موسى بن جعفر(ع) تنگناها, سخت گيريهاى جدّى خلفاى عباسى عليه امامان شيعه و سعى خلفا بر پشتيبانى از عالمانى كه پايه هاى حكومت و سياست آنان را استوار مى كنند و رويارويى آنان با هر انديشه اى كه درصدد تأييد آن نباشد, نشان داد كه براستى فهم و برنامه امام باقر و امام صادق(ع) از عصر خود و وظيفه خويش, بسيار دقيق و بجا بوده است; چرا كه از آن پس تا عصر غيبت, ديگر فرصتى چنان فراهم نيامد و شيعه در طول قرنها, مى بايست بيش ترين مراجعه را به ميراث گرانبها و انبوه حوزه ششم داشته باشد.
حوزه هفتم, حوزه صلابت و پايدارى و تحمل زندانهاى طولانى و انعطاف ناپذيرى در برابر خواست حاكمان جور و فرصت طلبان و سودجويان از قدرت بود.
امام كاظم(ع), چون جدّش على(ع) نمى توانست با ايراد خطبه هاى آتشين و صريح و قاطع, افشاگرى كند و چون حسن بن على(ع) نمى توانست مردم را به يارى خود بطلبد و اگر مردم سستى كردند; از موضع قدرت, شرايط خود را بر دشمن تحميل كند و زمينه قيام حسينى را نيز نداشت. با اين حال, نه چنان ساكت و بى تفاوت بود كه حاكميت عباسى احساس امنيت كند و نه چنان به صورت رسمى و علنى اقدام مى كرد كه عباسيان با بهانه اى نسل علويان را نابود سازند.
نتيجه اين حركت پيچيده و اثرگذار اين بود كه بيش ترين فشار حكومت متوجّه شخص امام كاظم شد, امامى كه طولانى ترين زندانهاو سخت ترين شرايط يك زندانى را تحمل كرد و در زندان به شهادت رسيد.8

حوزه هشتم
هارون, خليفه عباسى, كه طولانى ترين و گسترده ترين حاكميّت را براى خود رقم زده بود, از ميان رفت و فرزندانش امين و مأمون به نبرد قدرت پرداختند و در نتيجه, تعادل سياسى برهم خورد و سلطه عباسيان كاهش يافت و سرانجام شرايط جديدى فراهم آمد.
اين بار, خليفه عباسى ـ مأمون ـ هوشمندتر از همه سياست بازان گذشته مى خواهد, به جاى رويارويى با پيشواى علويان و خاندان پيامبر و على(ع) و فاطمه, طرحى به اجرا درآورد كه از قواى مخالفان خود, سپرى براى حاكميّت خويش فراهم آورد9 و تا جايى پيش رود كه برخى شيعيان را گرفتار توهّم كند كه براستى مأمون شيعه و پيرو اهل بيت بوده است!
در برابر اين سياست پيچيده, على بن موسى(ع) نيز بايد روش پيچيده اى را در پيش مى گرفت, روشى كه شايد هنوز هم تحليل آن براى همگان آسان نباشد.
حوزه هشتم را مى توان حوزه فرصت شناسي10 ناميد. چهره امام در پشت دسيسه هاى مكرّر سياسى, پنهان مى ماند, امّا آن گاه كه براى لحظاتى چند قلم ها آماده نوشتن مى شود, در يك نيم سطر, لب و لباب باورها و همه خاطرات انباشته شيعه را جارى مى سازد11 و آن گاه كه مأمون مجلسى باشكوه برگذار مى كند, تا ولايتعهدى امام را اعلام كند و به طور رسمى بيعت با آن حضرت انجام گيرد, امام از مجال پيش آمده استفاده و خطبه اى در يك سطر ايراد مى فرمايد و موضع خويش را هوشيارانه به همگان مى نيوشاند.12 ونيز از فرصت اقامه نماز13 و از رويارويى با عالمان مذاهب و مباحثه با آنان, بهترين بهره را مى گيرد.14 و سرانجام به گونه اى پيچيده, به شهادت مى رسد.

حوزه نهم
عصر تمرين زيستن در حصار نيزه ها و نظارتهاى مدام دولتى, زيستن در تبعيد, بازداشت در شهرهاى نظامى.15

حوزه دهم
عصر تداوم حيات انديشه شيعى در غيبت امام(ع), روزگار ايستادن بر پاى اجتهاد, عصر بهره گيرى از اصول معرفت دينى, مطالعه در مسير حركت امامت, شناخت نيازها و ضرورتهاى زمان و انتخاب راه و شيوه زيستن و فهم درستِ تكليف.

عصر غيبت, عصر اجتهاد
منابع روايى حكايت از آن دارد كه روش اجتهاد در احكام و نيز تفكّر استدلالى در عقايد, در عصر امامان, به برخى شاگردان آموخته شده و در مواردى خاص مورد استفاده اصحاب قرار مى گرفته است, امّا با آغاز عصر غيبت, تلاش و تفكّر علمى بر پايه اصول و آموزه هاى برجاى مانده از حوزه هاى علمى و عملى و معرفتى و سياسى رسول خدا(ص) و امامان در طول حدودِ دو قرن و نيم, تبديل به راهكارى ناگزير گرديد.
اجتهاد در ميان اهل سنّت, پيش از اين مطرح شده بود, امّا ديرى نپاييد كه با شكل گيرى مذاهب اربعه, به شكلى مسدود اعلام شد. امّا شيعه كه با حضور امامان در تنگناى فهم تكليف و معارف دينى نبود, با شروع عصر غيبت به اين مهم ّ پرداخت, آن هم با دستانى پرتر و منابعى غنى تر و مطمئن تر.
با آغاز عصر اجتهاد, نخستين خلأيى كه رخ نمود و عالمان دينى مى بايست درصدد پر كردن آن برآيند, پراكندگى منابع تفسير و حديثى و حفظ مخفيانه آنها ـ از بيم يورش حكومتها و جريانهاى مخالف و معاند ـ بود.
اين است كه عالمان امامى در نخستين گامها, به گردآورى احاديث اماميه پرداختند و به شناسايى و حفظ و ثبت آنها روى آوردند و اين چنين بود كه كتب اربعه تدوين شد.
دومين گام, تدوين كتابهاى فقهى ـ استدلالى بود كه احكام تكليفى را براساس منابع معتبر, تبيين مى نمود.
سوّمين اقدام عالمان امامى در حوزه مطالعات دينى و پاسدارى از انديشه شيعى, جداسازى جريان ناب امامى اثنى عشرى از ساير فرقه هايى بود كه از سوى اهل سنّت (رافضى) ناميده مى شدند و گاه شيعه نام مى گرفتند! ولى فرق بنيادى ـ هم در انديشه و هم در عمل ـ با شيعه اثنى عشرى داشتند.
چهارمين اقدام آنان, دفاع استدلالى از انديشه كلامى شيعه در برابر ساير مذاهب اهل سنّت بود كه در ادوار مختلف, متناسب با شبهات و هجمه هاى منكران, صورت مى گرفت.
پنجمين حركت مهم ّ حوزه هاى علمى شيعه در عصر غيبت, جلوگيرى از رهيافت انحراف در ميان شيعيان بوده است; چرا كه همواره اديان حق در طول تاريخ بعثت انبيا, از دو ناحيه تهديد شده اند.
1. مخالفان, منكران و معاندان.
2. موافقان افراط گر يا فرصت طلبانى كه دين را دستمايه قدرت طلبى و اهداف مادّى قرار مى داده اند.
اسلام نيز همواره در معرض اين تهديدها بوده و از اين ناحيه آسيبهاى فراوان بر آن وارد شده است.
آن چه باعث گرديد, تا در عصر غيبت, اصل اسلام و اصل تشيع دوام يابد و به كلّى آسيب نبيند, تلاش عالمان, اسلام شناسان, متفكّران و فقيهانى است كه در ساحَتهاى مختلف ـ به تناسب نياز زمان ـ گام برداشته اند و پاسخ گوى پرسشهاى برآمده از نسل مخاطب, بوده اند.

ايستايى, بزرگ ترين آفت فقاهت و اجتهاد
مقدمه طولانى بازخوانى حوزه هاى دينى در ادوار مختلف امامت به منظور آن بود كه حركت, پويايى, تحوّل و انعطاف پذيرى اين حوزه ها را سازوار با شرايط اجتماعى و سياسى و فرهنگى عصر نشان دهيم.
گوناگونى و تنوّع راهبردهاى هر امام در عصر خود براى ايفاى رسالت دينى و الهى خويش, به حدّى آشكار و بارز است كه از يك سو قابل ترديد نيست و از سوى ديگر باعث شده است تا برخى گروه ها و جريانهاى داخل تفكر شيعى يا خارج از آن, در تحليل اين تنوّع و تفاوت, گاه گرفتار سردرگمى و حيرت و زمانى گرفتار كج فهمى و تحليل هاى ناروا شوند. اعتراض به على بن ابى طالب(ع) به خاطر پذيرش ناگزير حكميّت, از سوى خوارج, اهانت به حسن بن على(ع) به خاطر معاهده با معاويه, از سوى برخى نيروهاى به اصطلاح متمايل به علويان, انتقاد از امام باقر و امام صادق(ع) به خاطر وارد نشدن به مبارزه مسلحانه عليه حاكميّت ناصالح و… گوشه اى از اين كج انديشيها و بدفهمى هايى است كه در تحليل جريان حوزه فكرى و عملى امامت صورت گرفته است, چنانكه هنوز هم به صورت پنهان, گاه اين سردرگمى در رگه هاى فكرى شمارى از روشنفكران دينى در قرون اخير ديده مى شود, آن جا كه مى توانند جريان قيام و نهضت حسينى را تبيين كرده و توضيح دهند, ولى از پرداختن به زندگى سياسى و علمى حسن بن على, يا امام سجاد, امام جواد, امام هادى و امام عسگرى(ع) درمانده اند و با سكوت خويش در قبال اين حوزه هاى معرفتى و عملكردى, به شكلى آن را مورد انكار يا ابهام قرار داده اند!
اين در حالى است كه تحليل اين گوناگونيِ به ظاهر ژرف, براى كسانى كه الفباى انديشه اماميه را از متن اين مكتب و حوزه معرفتى دريافت كرده باشند, بسيار آسان و طبيعى و منطقى است; چرا كه در انديشه شيعى, منشأ اين مواضع مختلف كاركرد سياسى و اجتماعى و معرفتى, ريشه در نيازها, ظرفيّتها و ضرورتها و امكانات عصر امام و مخاطبان او دارد, نه در شخصيّت فكرى يا منش و روحيات و تحليلهاى شخصى امام; چرا كه از نظر شيعه, امامان كه از طريق وصايت, براى خلافت علمى و معرفتى و نيز سياسى پيامبر(ص) تعيين شده اند, از جايگاه معنوى, معرفتى و دينى همسانى برخوردار بوده اند و اين گونه نيست كه يكى شجاع تر از ديگرى و ديگرى محتاط تر از او باشد, يكى اهل مماشات با دشمن, و ديگرى هيجانى تر و حماسى تر از او باشد, يكى گرايشش به دعا و نيايش بيش تر و ديگرى به تعليم و تعلّم علاقه مندتر باشد! بلكه همه آنان در علم و فضيلت و شجاعت و معرفت و معنويت همسان بوده اند و آن چه اين تفاوت رويكرد و كاركرد را باعث شده, مخاطب شناسى و زمان شناسى و تفاوت اقتضاءها و نيازهاى هر عصر بوده است.
چنانكه يادآور شديم, عالمان شيعه در عصر غيبت, گاه به تناسب اين فهم و نيازشناسى و نياز سنجى, كاركرد حوزه هاى دينى را متفاوت تعريف كرده و پاسخ گو بوده اند; امّا اين زمان شناسى و حركت بر اساس واقعيتهاى جارى, هميشه جريان نداشته است, بلكه به طور طبيعى, جريان زمان شناسى و تكليف شناسى گاه از حركت ايستاده و به كاركرد حوزه ها و پويايى خط اجتهاد و فقاهت آسيب رسانده است.
از جمله مى توان ياد كرد كه روى آورى به فقه الاحكام و اجتهاد در فروع عملى شريعت در برهه, يا برهه هايى از زمان, خود حركت بايسته و ضرورى و جدّى به حساب مى آمده است; امّا هنگامى كه به اندازه كافى اين حوزه لبالب شده و مسائل آن در حدّ بسيار زيادى باز و روشن گرديده و مسائل نوپيداى آن در مقايسه با نيازهاى ديگر جامعه دينى, كاهش يافته است, اين تغيير مخاطب و نياز, باعث تغيير رويكرد و راهبرد حوزه ها نشده است, بلكه جريان علمى حوزه ها, قرنها بر يك شيوه و حول يك محور حركت كرده است, بى آن كه انعطاف لازم و معنادارى را از خود در برابر واقعيتهاى جارى هر عصر نشان دهد.
اين است كه مى بينيم برخلاف الگوى به دست آمده از حوزه هاى عصر امامت, حوزه هاى دينى و علمى در عصر غيبت, بسيار كُند حركت كرده است و با گذشتِ چند قرن, اندك فرق و گوناگونى در كاركرد و رويكرد و شيوه و خط مشى علمى و موضوعى را از خود نشان داده است!
اين ايستايى و توقف و تكرار كاركردها و رسالتهاى حوزه هاى پيشين, همان چيزى است كه مانع نوانديشى دينى و پويايى نسبى حوزه ها در چند قرن اخير شده است. رخداد حاكميّت علويان و پاره اى از حكومتهاى شيعى در قرنهاى ميانى و پيدايش دولت شيعى در عصر صفويه و پديده نهضت مشروطه, در يك صد سال گذشته و از همه مهم تر, انقلاب اسلامى در ايران, اگرچه هركدام به نوبه خود, حوزه هاى دينى و علمى شيعه را به خيزشى جديد ـ كوتاه مدت يا دراز مدت ـ واداشت, امّا هيچ يك از اين خيزشها سازوار با حدّ نياز آن عصر نبود و به همين دليل بسيارى از اين فرصتها به شكلى از دست رفت و در اختيار جريانهاى سياسى غيردينى قرار گرفت و تنها فرصت مهمّى كه باقى است و هنوز مجال بهره گيرى بهينه از آن در جهت پيشبرد هدفهاى متعالى دينى و الهى وجود دارد, فرصت انقلاب اسلامى است كه بيش از هر عصر ديگر, نيازمند انعطاف پذيرى و رسالت شناسى و زمان فهمى حوزه هاست.
توقّف بر موضوعات و روشها و الگوهاى چند قرن گذشته, هنوز هم در حوزه ها به چشم مى خورد; چرا كه بيش تر قواى فكرى, پژوهشى, تبليغى و مادّى و معنوى حوزه صرف زمينه ها و كاركردهايى مى شود كه از نظر روشى و موضوعى بسته به گذشته است.
مطالعات فقهى, قرآنى, فلسفى, تاريخى, حكومتى, مديريتى و تبليغى برپايه مخاطب شناسى و زمان شناسى اين عصر و اين نسل صورت نگرفته است, نه اين كه هيچ سخنى از اين مقوله به ميان نيامده, يا در مَثَل سازمانها و مؤسسّات آموزشى, حال و هواى دانشگاه به خود نگرفته است و يا نرم افزارهاى كامپيوترى در حجم بالا تهيه نشده است!
خير! اينها كه در حكم پوسته تحوّلات است, در حدى صورت گرفته است و امروز مراجع تقليد, هركدام داراى سايت خاصِ به خود هستند و توضيح المسائل خود را در سايت قرار داده و امكان ارتباط با دفتر استفتاءات آنان از طريق اينترنت فراهم آمده است, اينها بد نيست, ولى هرگز آن چيزى نيست كه زمان و مخاطب بدان بسيار محتاج است.
توضيح المسائل براى كسى خوب است كه خود را موظّف به رعايت احكام شرعى مى داند, در اصول و بنيادها ترديد ندارد, گرفتار حيرت و سردرگمى فكرى و عملى نشده است, در طوفان تبليغات ماترياليستى, ليبراليستى, مسيحى, عرفانهاى فاقد خدا, شبهات بهايى و وهابى و… دست و پا نمى زند, زندگى و تجمل و رفاه او را به غفلت وانداشته است, جريانهاى سياسى برايش ايدئولوژى و جهان بينى نساخته اند, دستيابى او به ماهواره و شبكه هاى مختلف ضد دين, با جاذبه هاى هنرى بالا, برايش آسان تر از دستيابى به سايتهاى كم جاذبه دينى نباشد!
آيا حوزه هاى دينى از طريق مطالعه و پژوهش علمى و آمارى به دست آورده اند كه آن چه توليد مى كنند, به كار چند درصد از جامعه مخاطب آنان مى آيد و چقدر پاسخ گوى نياز آنان است! يا بى هيچ نيازسنجى و بى هيچ پيوند سامان مند و داراى سامانه دقيق درونى, هر بخشى از حوزه, به توليد و تهيه و تحقيق و مطالعه اى روى آورده است كه بخشى موروثى قرنهاى گذشته است. و بخشى هم به اقتضاى فضاهاى شعارآلود و پاسخ گوى نيازهاى مقطعى مؤسسه هاى محدود! ايستايى حوزه بر گزاره ها, موضوعها, روشها و مخاطبان ديروز, مانع نوانديشى او و حركت به سمت نوآوريهاى علمى, پژوهشى و ترويجى است.

احمد ترابى

يادداشتها:
1.(پس از رحلت رسول خدا(ص) و دوران خلافت خلفا, هرگاه در مسأله اى فقهى كار بر خليفه, يا صحابه رسول(ص) دشوار مى شد, به على(ع) رجوع مى كردند و او مشكل آنان را مى گشود. چون على(ع) به شهادت رسيد, دشمنان, كار را بر فرزندان و شيعيان او تنگ كردند و ميان مردم و آنان جدايى افكندند. از سوى ديگر, دين به دنيافروختگان نيز براى خشنودى حاكمان وقت و يا سود خود, به ساختنِ روايتها پرداختند, تا آن جا كه شناخت حديث درست از نادرست بر فقيهان دشوار گرديد.
مى توان گفت: از سال چهلم هجرى, تا نزديك به پايان سده نخستين هجرت جز معدودى از صحابه و تابعان, از فقه درست ـ فقه آل محمد(ص) ـ بى بهره بودند. در روزگار امام باقر(ع) اندكى گشايش پديد آمد و ساليان 148 ـ 114 (دورانِ امامت امام صادق) عصر انتشار فقه آل محمد, يا به تعبير ديگر, روزگار تعليم و تدريس فقه جعفرى بود. در اين سالها, مدينه نيز چهره ديگرى يافته بود. )
زندگانى امام صادق جعفر بن محمد(ع), سيد جعفر شهيدى/60
2 .(آن كه در اخبار فقه شيعه تتبع كند, خواهد ديد روايتهاى رسيده از امام صادق(ع) در مسائل مختلفِ فقهى و كلامى, مجموعه اى گسترده و متنوع است و براى همين است كه مذهب شيعه را مذهب جعفرى خوانده اند. گشايشى كه در آغاز دهه سوم سده دوم هجرى پديد آمد, موجب شد مردم آزادانه تر به امام صادق(ع) روى آورند و گشودن مشكلات فقهى و غيرفقهى را از او بخواهند.
ابن حجر درباره حضرتش نوشته است: مردم از علم او چندان نقل كردند كه آوازه آن به همه شهرها رسيد. امامان بزرگ چون: يحيى بن سعيد, ابن جريح, مالك, سفيان بن عيينه, سفيان ثورى, ابوحنيفه, شعبه و ايوب سختيانى از او روايت كرده اند. (الصواعق المحرقه/201)
دانشمندان از هيچ يك از اهل بيت رسول خدا, به مقدار آن چه از ابوعبداللّه روايت دارند, نقل نكرده اند و هيچ يك از آنان, متعلمان و شاگردانى به اندازه شاگردان او نداشته اند و روايات هيچ يك از آنان برابر با روايتهاى رسيده از او نيست. اصحاب حديث نام راويانِ از او را, چهار هزار تن نوشته اند…(كشف الغمه, ج 2/166)
همان/61
… شاگردان امام صادق را تا چهار هزار تن نوشته اند و مقصود كسانى است كه در مدت افاضه امام, به تناوب و تفريق از او علم فرا گرفته اند, نه آن كه اين چهار هزار تن, همه روزه در محضر او حاضر بوده اند.
مؤلف كشف الغمه (ج 2/186) نويسد: شمارى از تابعين از او روايت كرده اند كه از جمله آنان: يحيى بن سعيد انصارى, ايوب سختيانى, ابان بن تغلب, ابوعمرو بن العلاء و يزيد بن عبداللّه است و از ائمه, مالك بن انس, شعبة بن الحجاج, سفيان ثورى, ابن جريح, عبداللّه بن عمرو, روح بن قاسم, سفيان بن عيينه, سليمان بن بلال, اسماعيل بن جعفر, حاتم بن اسماعيل, عبدالعزيز بن مختار, وهب بن خالد و ابراهيم بن طهمان اند كه از او روايت دارند. ) همان/65
3 .(البته اقتضاى زمانها مختلف است و به همان نسبت تاكتيكها و شيوه هاى خاص هر زما ن بايد به كار گرفته شود. خود پيامبر اسلام, آن روز كه هنوز راه درازى تا تشكيل نظام اسلامى داشت, طورى عمل مى كرد, و آن روز كه بر اثر گام هميشه استوارش در راه, به دستيابى بر اين مقصود نزديك شده بود, طورى ديگر… و آن زمان كه اين نظام آرمانى را تازه پرداخته و هنوز در آن نيازها و نقاط ضعف سراغ داشت تدبيرى براى تداوم آن به كار مى برد و بالاخره آن گاه كه خود و تشكيلات خود را مستحكم و مستقر مى ديد, تدبيرى ديگر… و آن چه در همه حال محفوظ و يك نواخت بود, همانا جهت گيرى و هدف والايى بود كه به خاطر آن برانگيخته شده بود و به خاطر آن زنده بود; يعنى كوشش براى ايجاد و ادامه محيط و نظامى كه در آن انسان بتواند از همه سو و با همه ابعادش, تعالى يابد و از همه استعدادها و تواناييهايى كه در وجود او نهاده شده است, بهره مند گردد.
امامان شيعه, همانند خود پيامبر(ص) هدفى جز اين نداشتند كه نظام عادلانه اسلام را با همان ويژگيها و با همان جهت گيرى ايجاد كنند و اگر چنين نظامى سرپاست, آن را تداوم و بقا بخشند….
ايجاد, يا ادامه يك نظام اجتماعى به چه عنصر سازنده اى نيازمند است؟
نخست به ايدئولوژى راهنما و جهت بخشى كه در اصل, طراح و پيشنهاد كننده آن نظام است و سپس به قدرت اجراييه اى كه بتواند در ميان مزاحمتها و مشكلات, راه را به روى تحقق يافتن و پياده شدن آن نظام بگشايد. مى دانيم كه ايدئولوژى امامان, ايدئولوژى اسلام است و اسلام, مكتب جاودانه انسان است; مكتبى كه با برخوردارى از خصوصيات ويژه خود, جاودانگى را براى خويش امكان پذير ساخته است… .
با اين ملاحظه, به سهولت مى توان برنامه عمومى امامان شيعه و جانشينان بالاستحقاق پيامبر اكرم(ص) را دانست.
اين برنامه, در دو بخشِ انفكاك ناپذير انجام مى گيرد: بخش اول مربوط به ايدئولوژى است و بخش دوم مربوط به تأمين قدرت اجتماعى.
در زمينه اول, تلاش و همت آنان صرف آن مى شده كه ايدئولوژى اسلام را تبيين و تحكيم و تطبيق كنند; تحريفها و بدعتهايى كه به وسيله دسته هاى مغرض و مغزهاى جاهل, در آن پديد مى آمده, بنمايانند, آن را با حوادث روز به روز و نو به نوى زندگى متحول اجتماعى تطبيق كنند و شيوه استفاده حكم حوادث واقعه را به آيندگان بياموزند. قسمتهايى از آن را, كه به خاطر اصطكاك با منافع قدرت مندان در بوته اجمال مانده, يا به دست فراموشى سپرده شده, در خاطره و خاطره ها زنده سازند و گوشه هايى از آن را كه ذهن معمولى نمى تواند از متن دست اول اسلام ـ يعنى قرآن ـ استنباط كند, با تسلط و معرفت كامل خود, استنباط كنند. ) پيشواى صادق, آيت اللّه سيد على خامنه اى/ 12 ـ 13.
4. الحياة, محمدرضا, محمد و على حكيمى, ج 1/36, ح 10, دفتر انتشارات اسلامى, قم.
5. همان, ح 11.
6. همان/13, ح 13.
7. همان/59, ح 17.
8.(… امام هفتم, بويژه در دوره اقتدار هارونى, باز به نوعى, به حركتى از دستِ حركت عاشورا, مى انديشيد. چون هارون نيز, به نحوى نقطه اوج انحراف بود در دستگاه رهبرى اسلامى. نشر فقه و اخلاق و تفسير و كلام, تا حدودى عملى شده بود. قيامهاى غيرمستقيم ائمه قبلى, از طريق سادات نيز عملى گشته بود. اكنون مى بايست قصور بلندى را كه در سواحل دجله, به نام خلافت اسلامى, در فساد و بى خبرى و تعدى و خون ريزى غرق است, به وسيله ديگرى تكان داد و متزلزل ساخت. امام, به خاندان و بازماندگان سادات ياد شده, رسيدگى مى كرد و از گردآورى و حفظ آنان و جهت دادن به بقاياى آنان غفلت نداشت. اين موضوع از سعايتهايى كه درباره امام نزد هارون مى كردند, استنباط مى شود و معلوم مى شود كه نسبت به دستگاه جبار هارونى, سخت در كمين بوده است و مقدمات رفع ظلم را تهيه مى ديده است.
اين حقايق, از گوشه و كنار تاريخ روشن مى شود. نوشته اند كه خليفه عباسى, مهدى, به امام مى گفت: آيا مرا از خروج خويش در ايمنى قرار مى دهى.
نيز نوشته اند كه هارون درباره امام موسى بن جعفر(ع) مى گفت: مى ترسم فتنه اى برپا كند كه خونها ريخته شود.
و از اين جا بود كه هارون امام را تحت نظر, از مدينه به بغداد آورد و در اين كار مجبور شد دستور دهد تا دو كجاوه ترتيب دهند و هريك را از يكى از دروازه هاى مدينه بيرون برند. اين, تنها به علت ترس از جمعى ارادت مند نبوده است, بلكه هارون مى انديشيد كه امام افراد و گروه هايى آماده دارد, تا در چنين هنگامى حمله كنند و امام را بازگردانند. اين بود كه چنين احتياطى را معمول داشت, تا با تقسيم حمله به چند جهت, اين امكان را از دست ياران امام بگيرد و چون امام را به بغداد آورد, سالها در زندانهاى مجرد نگاه داشت و به احدى اجازه ملاقات با امام نمى داد و پس از شهادت و درگذشت امام نيز, هارون و مأموران وى, اصرار داشتند تا مردم قبول كنند كه موسى بن جعفر مسموم نشده است و به مرگ طبيعى از جهان رفته است. )
امام در عينيت جامعه, محمدرضا حكيمى/ 58 ـ 60
9.(شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا, عقيده اش اين است كه مأمون در ابتدا حسن نيت داشت. واقعاً نذرى كرده بود. در آن گرفتارى شديدى كه با برادرش امين پيدا كرد, نذر كرد كه اگر خدا او را بر برادرش امين پيروز كند, خلافت را به اهل اش برگرداند. و اين كه حضرت رضا [از قبول ولايتعهدى] امتناع كرد از اين جهت بود كه مى دانست او تحت تأثير احساسات آنى قرار گرفته و بعد پشيمان مى شود. شديد هم پشيمان مى شود. البته, بيش تر علما, با اين نظر شيخ صدوق و ديگران موافق نيستند و معتقدند كه مأمون از اول حسن نيت نداشت و يك نيرنگ سياسى در كار بود. حال نيرنگ سياسى اش چه بود؟ آيا مى خواست نهضتهاى علويين را به اين وسيله فرو بنشاند و آيا مى خواست به اين وسيله حضرت رضا را بدنام كند؟
چون اينها در كنار كه بودند به صورت يك شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه كند و بعد ناراضى درست كند. همين طور كه در سياستها, اغلب اين كار را مى كنند, براى اين كه يك منتقد فعّال وجيه الملّه اى را خراب كنند, مى آيند پُستى به او مى دهند و بعد در كار او خرابكارى مى كنند, تا همه كسانى كه به او طمع بسته بودند, از او برگردند.
در روايات ما اين مطلب هست كه حضرت رضا, در يكى از سخنان اش به مأمون فرمودند:
(من مى دانم تو به اين وسيله مى خواهى مرا خراب كنى)
كه مأمون عصبانى و ناراحت شد و گفت اين حرفها چيست كه تو مى گويى؟ چرا اين نسبتها را به ما مى دهى؟)
مجموعه آثار شهيد مطهرى, ج 8/136 ـ 137
10.(در مدتى كه حضرت رضا ولايتعهدى را قبول كردند, كارى به نفع آنها صورت نگرفت, به نفع خود حضرت صورت گرفت. صفوف, بيش تر مشخص شد. به علاوه حضرت در پُست ولايتعهدى به طور غيررسمى شخصيت علمى خود را ثابت كرد كه هيچ وقت ديگر ثابت نمى شد. در ميان ائمه, به اندازه اى كه شخصيت علمى حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده ـ و حضرت صادق هم در يك جهت ديگرى ـ شخصيت علمى هيچ امام ديگرى ثابت نشده است. حضرت امير به واسطه همان چهار ـ پنج سال خلافت, آن خطبه ها و آن احتجاجات كه باقى ماند. حضرت صادق به واسطه آن مهلتى كه جنگ بين بنى العباس و بنى الاميه با يكديگر به وجود آورد كه حضرت حوزه درس چهار هزار نفرى تشكيل داد, و حضرت رضا براى همين چهار صباح ولايتعهد و آن خاصيت علم دوستى مأمون و آن جلسات عجيبى كه مأمون تشكيل مى داد و از ماديين گرفته تا مسيحيها, يهوديها, مجوسيها, صابئيها و بوداييها, علماى همه مذاهب را جمع مى كرد و حضرت رضا را مى آورد و حضرت با اينها صحبت مى كرد و واقعاً حضرت رضا در آن مجالس ـ كه اينها در كتابهاى احتجاجات هست ـ هم شخصيت علمى خود را ثابت كرد و هم به نفع اسلام خدمت نموده. در واقع از پُست ولايتعهد, يك استفاده غير رسمى كرد. آن شغلها را نپذيرفت ولى استفاده اين چنينى هم كرد. ) همان/142
11. امام, در شهر نيشابور, در جمع پرشور و حماسى مردمان مؤمن از مجال پيش آمده بهره برد و لب به سخن گشود. آن هم با مقدمه اى سخت زيبا, باشكوه, بيدارگر و انگيزاننده. براى علاقه مندان كه بى تابانه در انتظار سخن او بودند, بنيانى ترين مسأله را مطرح كرد: (توحيد) و آن را پيوند داد با ولايت و به درستى و روشنى, فهماند و نيوشاند كه توحيد, آن گاه پا مى گيرد و سينه ها و ساحَتِ زندگيها را در مى نوردد و جامعه توحيدى شكل مى گيرد كه مسأله سرپرستى و ر هبرى عادلانه جامعه اسلامى كه قرآن و سيره و سنت نبوى به آن رهنمون است, به سرانجام درستى برسد و از اين حالت به درآيد:
(حدثنى ابى العبد الصالح موسى بن جعفر الكاظم
قال جعفربن محمد الصادق
قال محمدبن على الباقر
قال على بن الحسين زين العابدين
قال الحسين بن على سيدالشهداء
قال اميرالمؤمنين على بن ابيطالب
قال اخى و ابن عمّى رسول اللّه محمدبن عبداللّه
قال حدثنى جبرئيل
قال سمعت رب ّ العزّة سبحانه و تعالى يقول:
كلمة لااله الاّ اللّه حِصنى فمن قالَها دخل حصنى و من دخل حِصنى اَمِنَ من عذابى.
صدق اللّه سبحانه و صدق جبرئيل و صدق رسوله والائمه(ع) ولكن بشرطها وشروطها وأنا من شروطها. )
12. ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين مى نويسد:
(چون روز پنج شنبه موعود فرا رسيد, صاحب منصبان و سرلشكران و قاضيان و ساير مردم, جامه هاى سبز پوشيده و رو به قصر سلطنتى مأمون به راه افتادند. مأمون نيز دستور داد دو عدد تشك و پشتى بزرگ گذاردند. به طورى كه به تخت مخصوص و جاى نشستن او متصل مى شد و حضرت رضا را كه لباس سبزى بر تن داشت و عمامه اى بر سر و شمشيرى حمايل كرده بود, روى آن تشك نشانيد.
آن گاه به پسرش عبّاس بن مأمون دستور داد كه پيش از همه مردم با آن حضرت بيعت كند. و حضرت رضا دست اش را بلند كرد و به طورى كه پُشت دست به طرف خود آن حضرت و روى آن به طرف مردم بود. مأمون گفت: دستت را براى بيعت باز كن. حضرت رضا فرمود: رسول خدا اين چنين با مردم بيعت مى كرد. بدين ترتيب مردم با آن حضرت بيعت كردند…
آن گاه مأمون رو به حضرت رضا كرده, گفت:
اكنون برخيز و براى مردم خطبه اى بخوان و با آنان سخن بگوى.
حضرت رضا برخاست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اِن ّ لنا عليكم حقّاً برسول اللّه(ص) ولكم علينا حقّ به فاذا أدّيتم الينا ذلك وجب علينا الحقُّ لكم.
همانا ما را به واسطه رسول خدا, صلى اللّه عليه و آله, بر شما حقى است, شما را نيز به خاطر همان حضرت بر ما حقى است. هرگاه شما حق ّ ما را پرداختيد, بر ما نيز واجب است, حق شما را بدهيم. ) مقاتل الطالبيين, ترجمه رسول محلاتى/525 ـ 526
بحارالانوار, ج 49/146
13 . شيخ عباس قمى مى نويسد:
(و روايت شده كه چون نزديك عيد شد, مأمون فرستاد خدمت آن حضرت كه بايد سوار شويد برويد به مصلّى و نماز عيد بگزاريد و خطبه بخوانيد.
[امام] پيغام فرستاد كه ميدانى من قبول ولايت عهد كردم به شرط آن كه در اين كارها مداخله نكنم. مرا عفو كنيد از نماز عيد خواندن با مردم.
مأمون پيغام داد كه من مى خواهم در اين كار دلهاى مردم مطمئن شود به آن كه تو وليعهد منى و بشناسند فضل ترا.
حضرت قبول نكرد.
پيوسته رسول مابين حضرت و مأمون رفت و آمد مى كرد, تا اين كه اصرار مردم در اين كار بسيار شد, لاجرم حضرت پيغام فرستاد كه اگر مرا عفو كنى بهتر است به سوى من. و اگر عفو نمى كنى, من مى روم به نماز, همان نحو كه حضرت رسول, صلى اللّه عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب, عليه السلام, رفتند.
مأمون گفت: برو به نماز به هر نحو كه خواسته باشى.
پس امر كرد سرهنگان و دربانان را و مردم را كه اول صبح بر درِ خانه حضرت امام رضا(ع) حاضر شوند.
راوى گفت: چون روز عيد شد, جمع شدند مردم براى آن حضرت در راه ها و بامها, و اجتماع كردند زنها و كودكان و نشستند در انتظار بيرون آمدن آن جناب و تمام سرهنگان و لشكر حاضر شدند بر دَرِ منزل آن حضرت, در حالى كه سوار بر ستوران خود بودند و ايستادند تا آفتاب طلوع كرد.
پس حضرت غسل كرد و پوشيد جامه هاى خود را و عمامه سفيدى از پنبه بافته بر سر بست, يك طرف آن را در ميان سينه خود و طرف ديگرش را در ميان كتف خود افكند و قدرى هم بوى خوش به كار برد و عصائى به دست گرفت و به موالى خود فرمود شما نيز بكنيد آن چه را كه من كردم. پس بيرون آمدند ايشان در پيش روى آن حضرت و آن حضرت حركت فرمود با پاى برهنه و جامه بالازده تا نصف ساق و عليه ثياب مشمره. پس كمى راه رفت, آن گاه سر به سوى آسمان بلند كرد و تكبير عيد گفت. و مواليان نيز با آن حضرت تكبير گفتند. پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشكريان كه آن حضرت را با اين هيئت ديدند, تمامى, خود را از مالهاى خود بر زمين افكندند و به كمال خفت و سختى كفشهاى خود را از پا بيرون مى آوردند.
و كان اَحسَنُهُم حالاً من كان معه سكّين قطع بها شرابَةَ جاجيلته.
و از همه بهتر حال آن كسى بود كه با خود كاردى داشت كه شرابه كفش خود را بريد و پاى خود را بيرون آورد و پابرهنه شد.
راوى گفت: حضرت امام رضا بر در منزل تكبيرى گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند, چنان به خيال ما آمد كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى گويند. و مردم شروع كردند بگريستن و ضجه كشيدن از شنيدن تكبير آن حضرت به حدّى كه شهر مرو از صداى گريه و شيون بلرزه درآمد.
اين خبر به مأمون رسيد, ترسيد كه اگر آن حضرت به اين كيفيّت به مصلى برسد, مردم مفتون و شيفته او بشوند. نگذاشت آن حضرت برود, بلكه فرستاد خدمت آن حضرت كه ما شما را به زحمت و رنج درآورديم, برگرديد و خود را به مشقت نيفكنيد. آن كس كه هر سال نماز مى خوانده, همان بخواند. حضرت طلبيد كفش خود را پوشيد و سوار شد و برگشت. و مختلف شد امر مردم در آن روز و منظم نشد امر نمازشان به سبب اين كار.)
منتهى الامال/ 942 ـ 943, جاويدان
14 . بخشى از اين مناظره ها, كه بيش تر به درخواست مأمون ترتيب مى يافت عبارت بود از:
ـ گفت و گو و احتجاج با (ثَنَويه) دانشمندانى از ايران كه به آيين زردشت بودند و از آن دفاع مى كردند.
ـ گفت و گو با ماديين و دهريين كه مى پنداشتند: آفرينش مبدأ و معادى ندارد.
ـ گفت و گو و مناظره با رهبران مسيحيان كه به لقب (جاثليق) (كاتوليك) از آنان نام برده مى شد.
ـ گفت و گو و احتجاج با عالمان يهود كه لقب (رأس الجالوت) داشتند و… بحار الانوار, ج 49/175 به بعد.
مأمون بر آن بود كه امام را بر زمين بزند و بر باروى بلند علمى آن بزرگوار خدشه وارد سازد و از نفوذ روزافزون او, در بين توده هاى مردم و محافل علمى جلوگيرى كند و اما خدا خواست كه اين ترفند و شگرد عليه خود وى تمام شود و سرانجامى جز پشيمانى براى او و عزت و شكوه براى امام نداشته باشد. البته امام از اين شگرد باخبر بود, مى گفت:
(… چون معلوم شود كه چگونه من با اهل تورات به تورات شان, و با اهل انجيل به انجيل شان, و با اهل زبور به زبورشان, و با ستاره پرستان به شيوه عبرانى شان, و با موبدان به شيوه پارسى شان, و با روميان به سبك خودشان و با اهل بحث و گفت و گو به زبانهاى خودشان استدلال كرده, همه را به تصديق حرف خود وادار مى كنم. مأمون ديگر خواهد فهميد كه راه خطايى را برگزيده, يقيناً پشيمان خواهد شد.) همان
15 . در اين دوره, يعنى دوره امامت سه تن از امامان, كه 57 سال را دربرمى گيرد,
از سال 203 تا 220 دوره امامت امام محمدالتقى(ع)
از سال 220 تا 254 دوره امامت امام على النقى(ع)
از سال 254 تا 260 دوره امامت امام حسن عسكرى(ع)
با موضعِ واحدى رو به رو مى شويم, هم از سوى اين سه بزرگوار كه به (ابن الرضا) مشهور بودند و هم از سوى دستگاه خلافت.
شاگردانِ امام صادق(ع) در جاى جاى قلمرو اسلامى و شهرهاى دور و نزديك, رايَتِ معارفِ شيعى و اسلام ناب را افراشته بودند و در پرتو ولايتعهدى امام رضا, شيعه زمينه يافته بود كه اوج بگيرد و ذهنها و سينه ها را از آموزه هاى نابِ خود بياگند و از اختفا, عزلت و انزوا به درآيد و موضع خود را آشكارا بيان كند و مردمان را فوج فوج, به آبشخورِ معارفِ زندگى بخش, انگيزاننده و حماسى شيعى فرود آورد و قيامهاى گوناگون عليه ستم عباسيان را سامان دهد.
معارف, آموزه ها و سخنان ناب رسول خدا و تفسير روشن آيات قرآن, از زبان امامان, از نگاه و قراءت دقيق, موشكافانه و مستند آنان, سرزمينهاى دور و نزديك اسلامى را درنورديده بود. از سرتاسر قلمرو اسلامى, به خليفه از گرايش مردم به امامان شيعه و در اين دوران به ابن الرضا, گزارش مى شد و از دامن گسترى گسترده معارف شيعى و اوج گيرى و ژرفاى علاقه به خاندان على(ع) و اهل بيت رسول خدا و اين, خليفه را سخت نگران مى كرد. يعنى نگرانى او, با برگرداندن امام رضا, از حركت باشكوه حماسى و تاريخى, به سوى مصلاى شهر مرو, براى گزاردن نماز عيد, نه تنها فرو ننشست كه آن به آن افزون تر شد و بسان خُرِه, به جان اش افتاده بود. اين ماجرا و به شهادت رساندن حضرت رضا, به او آرام و قرار نبخشيد. اين نگرانى شديد را از فرزند او, امام جواد نيز داشت; از اين روى كارى كرد كه آن حضرت در همه عمر, زير نگاه و نظر دستگاه خلافت باشد. جاسوسان, خبرچينان, سعايت گران, كوچك ترين رفتار و جنبش امام را گزارش مى دادند. افزون بر اين, امام مراقب و جاسوس خانگى داشت, چيزى كه سخت او را رنج مى داد. همسر امام, امتالفضل, دختر مأمون بود. مراقبى دائمى در درون منزل.
مأمون در انديشه اين بود كه امام را از اوج به زير آورد, او را از ميدان رقابت كه سخت براى خليفه و ايادى وى سنگين مى نمود, به در كند و چه بهتر كه در آوردگاه علمى او را به زانو درآورد, تا شيعيان از ميدان دارى او نااميد شوند و به نام او رايَت نيفرازند. از اين روى, جلسه هاى مناظره با دانشمندان را سامان داد. امام از اين مناظره ها پيروز و سربلند به دَر آمد و بر قوت و توانايى و شكوه شيعيان ناب انديش افزود و زبان آنان را بُرّاتر از هميشه كرد و منطق شان را قوى تر و كارآمدتر.
در همين دوره, يعنى دوره 57 ساله, خورشيدى ديگر از اين منظومه رخشان, به امامت رسيد. امام على النقى (هادى) با دانشى قوى, گسترده, جاذبه جاودانه و مديريتى شگفت انگيز. از گزارشهاى جاسوسان و ايادى حكومت عباسى برمى آيد كه آن حضرت محور و كانون گرمى بوده براى شيعيان و قيامهاى ضد عباسيان. اين شعله افروزى به گونه اى بوده كه علماى دربارى, كارگزاران حكومتى در مدينه و مكه را نگران كرده و دغدغه آن را داشته اند كه مباد با اين نفوذى كه امام پيدا كرده و حكومتى كه بر دلها دارد, اين دو مركز مهم را از قلمرو حاكميت خليفه عباسى جدا كند و زير نگين قدرت خويش در بياورد.
از امام نگران نبودند كه درس مى گويد, براى مردم حديث نقل مى كند و به روشنگرى آيات قرآن مى پردازد, بلكه از اين نگران بودند كه امام كار سياسى انجام مى دهد, تشكيلات بزرگى را رهبرى مى كند, به دنبال يك حركت بزرگ و بنيادين است, كارهايى كه در آن برهه سخت بدانهانياز بود. و استراتژى و سياستهاى راهبردى شيعه را مى نماياند و شيعه را از تلاشهايى كه امام رضا در دوران ولايتعهدى كرده بود, بهره مند مى ساخت و آموزه هاى آن را در مدار قرار مى داد و ذهن او را ذهن حكومتى بار مى آورد كه به تلاشها و تكاپوها و فراگيرى آموزه ها, جهت و سمت حكومتى بدهد. شيخ عباس قمى, از اين قطعه تاريخى دوره زندگى امام, كه نگرانيهايى را براى دستگاه خلافت, عالمان دربارى و كارگزاران حكومت داشته است, اين گونه گزارش مى دهد:
(بريحه عباسى كه امام جماعت حرمين بود, نامه اى به متوكل نوشت كه اگر ترا به مكه و مدينه حاجتى هست, على بن محمد را از اين ديار بيرون بَر, كه اكثر اين ناحيه را مطيع و منقاد خود گردانيده است.
و جماعتى ديگر نيز با اين مضمون به متوكل نامه نوشتند و عبداللّه ابن محمد, والى مدينه اذيت و اهانت بسيار به آن امام بزرگوار مى رسانيد, تا آن كه نامه ها به متوكل نوشت كه سبب خشم و غضب متوكل گرديد. ) منتهى الامال, 1051
و نيز مى نويسد:
(جمعى از علما, كه از جمله ايشان است مسعودى, روايت كرده اند كه در باب حضرت امام على نقى, عليه السلام, نزد متوكل سعايت كردند و گفتند كه در منزل آن جناب اسلحه بسيار و كاغذهاى زياد است كه شيعيان او از اهل قم, براى او فرستاده اند و آن جناب عزم آن دارد كه بر تو خروج كند. متوكل, جماعتى از تركان را به خانه آن حضرت فرستاد. ايشان در شب بر خانه آن حضرت هجوم آوردند و به خانه ريختند و هرچه تفتيش كردند, چيزى نيافتند… )
شش سال باقى مانده از دوره 57 ساله, با امامت امام حسن عسكرى سپرى شد, با همان حساسيتها و نگرانيهاى دستگاه خلافت. امام حسن عسكرى, مانند پدر و جدش, شديداً تحت نظر و مراقبت بود. دستگاه خلافت از نفوذ فوق العاده و چشم گير امام در بين مردم باخبر بود. نتيجه رصد علاقه ها به آن گزارش مى شد. جايگاه عالمان شيعى در شهرها و منطقه هاى گسترده, والا و ارج مند بود و منزل آنان كهف مردمان و محل رفت و آمد خيل علاقه مندان به مكتب تشيع. دستگاه خلافت از اين نگران بود كه امام با شيعيان از جان گذشته و مردمان به ستوه آمده از ستم حكمرانان تماس بگيرد و با ريشه اى كه انديشه هاى ناب شيعى در روح و روان مردم دوانده, كار حكومت را يكسره كند و دگرگونيهاى ژرفى در ساختار حكومت, در اداره جامعه بيافريند, از اين روى, با سخت گيريهاى شديد, تلاش كرد از حركت راهبردى امام جلو بگيرد.
با اين حال, سران بنى عباس نگران بودند و هر آن از واژگونى حكومت خود مى هراسيدند و از امام و انديشه هاى تابناك او, كه آن به آن دامن مى گستراندند, احساس بى پايگاهى و زندگى انگلى و خَس وار داشتند كه مى پنداشتند با هرچه سخت تر گرفتن بر امام, مى توانند از پرتوافكنى انديشه هاى ناب امام جلوگيرى كنند!
شيخ عباس قمى مى نويسد:
(شيخ مفيد و غيره روايت كرده اند كه بنى عباس داخل شدند بر صالح بن وصيف, در زمانى كه حبس كرده بود حضرت امام حسن عسكرى, عليه السلام, را و به او گفتند كه تنگ بگير بر او و وسعت مده بر او. صالح گفت چه كنم من با او. همانا سپرده ام او را به دست دو نفرى كه بدترين اشخاص مى باشند كه من پيدا كرده ام… . ) همان/1071

 
امتیاز دهی
 
 

نسخه قابل چاپ


تعداد بازديد اين صفحه: 5114
خانه | بازگشت | حريم خصوصي كاربران |
Guest (PortalGuest)

دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم (شعبه اصفهان)
مجری سایت : شرکت سیگما